وبلاگ حسین خرازی

عزت زِ قناعت است و خواری زِ طلب / با عزت خود بساز و خواری مطلب

Archive for category شعر

“ذی الحجّه” که وا کرد ز سر روسری اش را…
بر شانه رها کرد شب دلبری اش را

پُر کرد غدیر از تو خمش را که برقصد
در دایره‌ی حُسن تو ساقی گری اش را

باران شدی آنگونه که برخاست بیابان-
گلدار کند دامن خاکستری اش را

خورشید گرفته است اگر دست تو در دست
پیچیده به دورت تب نیلوفری اش را

چون نوح شد آمد که به مقصد برساند
در ساحل تو کشتی پیغمبری اش را

پس حلقه از انگشت نبوت به در آورد
بخشید به تو حلقۀ انگشتری اش را

“ذی الحجه” اگر لب به لب جام غدیر است
لب می‌زند انگور خوش عسکری اش را!

 

عالیه مهرابی

http://www.teribon.ir/archives/276929/276929.html

ali-a
ای مرغ سحر! صبح شد و یار نیامد
ای شب! چه شد؟ آن شمع شب تار نیامد
ای نخل! غریبی که به دامان سحرگاه
آبت دهد از دیدۀ خونبار نیامد

ای چاه! امامی که ز سوز جگر خویش
می‌گفت به تو راز دل زار نیامد

خورشید ولایت که در اطراف فقیران
پوشید دل شب گل رخسار نیامد

فریاد برآرید ز دل، منبر و محراب!
کای مسجدیان حیدر کرار نیامد

هر شب ز غم فاطمه می‌سوخت و می‌گفت
آمد سحر و قاتل خونخوار نیامد

با اشک نوشته است به رخسار یتیمی
مادر! پدرم از پی دیدار نیامد

مظلوم‌ترین رهبر تاریخ علی بود
بی یارتر از او به جهان یار نیامد

دیدند همه فاطمه‌اش نقش زمین شد
بر یاری او یک تن از انصار نیامد

«میثم»به خدا جامعه خواب است، وگرنه
ماننـد علـی رهبـرِ بیـدار نیـامـد

استاد غلامرضا سازگار (میثم)

منبع: مستور
rabbal-kabe
که دیده بی کفنی را کفن کند بدنی را
که دیده دست حسینی مدد کند حسنی را

حسین آب بریزد حسن به اشک بشوید
که دیده غسل نهانی به نعش بت شکنی را

شده خموش چه آسان زبان ناطق قرآن
حسن حُنوط(1) ببندد عجب لب و دهنی را

سرِ شکسته و خوناب زیر تابشِ مهتاب
که دیده در همه عمرش به خود چنین محنی(2) را

فدای غربت مردی که خود ز غصه و دردی
شبانه غسل و کفن کرد جسم خسته تنی را

قسم به سینه شکسته قسم به فرقِ شکسته
وصالِ حیدر و زهرا سرود خوش سخنی را:

که نیست فاصله باقی میان کوثر و ساقی
خدا نداده از اول به عشق، ما و منی را

فدای دست شکسته که با تن و دل خسته
برای بی کفنِ خود گذاشت پیرهنی را

و آن امام اسیری که در میان حصیری
گذاشت با تن بی سر غریبِ بی کفنی را

به گریه از رگِ پاره گرفت بوسه دوباره
شبیه عمه فنا کرد، کاخ خصمِ دنی را

دعا ز جود و کرم کرد روی خود به حرم کرد
که از قتیلِ قلیلت قبول کن بدنی را

شاعر: محمود ژولیده

پی نوشت:
1. بستن دهان و فک.
2. غم و رنج.

منبع: مستور

ﺑﺎ ﻫﻠﻬﻠﻪ ﺭﻗﺼﯿﺪ ﺯﻣﯿﻦ ، ﻋﺸﻖْ ﻣﺤﮏ ﺧﻮﺭﺩ
ﺁﻏﻮﺵ ﺧﺪﺍ ﺑﺎﺯ ﺷﺪ ﻭ ﮐﻌﺒﻪ ﺗﺮﮎ ﺧﻮﺭﺩ

ﺍﯾﻦ ﻧﯿﺴﺖ ﺗﺮﮎ ﺍﯾﻦ ﺩﻫﻦ ﺣﯿﺮﺕ ﮐﻌﺒﻪ ﺍﺳﺖ
ﻟﺒﺨﻨﺪ ﮐﻪ ﻧﻪ ، ﻗﻬﻘﻬﮥ ﺻﻮﺭﺕ ﮐﻌﺒﻪ ﺍﺳﺖ

ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﺗﺮﮎ ﮐﻌﺒﻪ ﻭ ﭘﺮ ﺷﺪ ﺯ ﺗﻘﺮّﺏ
ﺍﯾﻦ ﻗﺼّﻪ ﺍﮔﺮ ﺑﻮﺩ ﺟﺰ ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺷﺖ ﺗﻌﺠّﺐ

ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺧﺪﺍ ﭘﯿﮑﺮ ﺁﺋﯿﻨﮥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ
ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ ﺯﯾﺮ ﻗﺪﻣﺶ ﺳﯿﻨﮥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ

ﺟﺒﺮﯾﻞ ﺯﻟﯿﺨﺎ ﺷﺪﻩ ﺍﯾﻦ ﺁﻣﺪﻧﺶ ﺭﺍ
ﺣﻖّ ﺩﺍﺭﺩ ﺍﮔﺮ ﭘﺎﺭﻩ ﮐﻨﺪ ﭘﯿﺮﻫﻨﺶ ﺭﺍ

ﺍﯾﻦ ﻃﻔﻞ ﺍﻭﻟﻮﺍﻟﻌﺰﻡ ﮐﻪ ﺳﺮﭼﺸﻤﮥ ﺩﻧﯿﺎﺳﺖ
ﻧﻮﺡ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺧﻠﯿﻠﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﻮﺳﯽ ﻭ ﻣﺴﯿﺤﺎﺳﺖ

ﺁﺭﯼ ﺟﺒﺮﻭﺕ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﻪ ﺯﺍﻧﻮ
ﺭﺍﻩ ﺩﮔﺮﯼ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﺠﺮ ﺳﺠﺪﻩﯼ ﺑﺮ ﺍﻭ

ﺁﻣﺎﺩﻩ ﮐﻦ ﺍﯼ ﻣﻌﺮﮐﻪ، ﺟﻮﻻﻥ ﺧﻄﺮ ﺭﺍ
ﺍﻭ ﺁﻣﺪﻩ ﺳﻤﺒﺎﺩﻩ ﺑﮑﺶ ﺗﯿﻎ ﺩﻭ ﺳﺮ ﺭﺍ

ﺍﻭ ﺁﻣﺪﻩ ﻣﺘﺮﻭﻋﻪ ﺧﯿﺒﺮ ﺑﮑﺶ ﺍﯼ ﮐﻔﺮ
ﯾﺎ ﻣﺜﻞ ﺯﻧﺎﻥ ﻣﻘﻨﻌﻪ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺑﮑﺶ ﺍﯼ ﮐﻔﺮ

ﺳﺮﻣﺴﺖِ ﺭﺟﺰﺧﻮﺍﻧﯽ ﺍﻭ ﻋﺎﻟﻢ ﺑﺎﻻﺳﺖ
ﻋﺎﻟﻢ ﻣﺘﺤﯿّﺮ ﺷﺪﻩ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩِ ﻣﻌﻤّﺎﺳﺖ

ﺩﯾﮕﺮ ﭼﻪ ﺑﮕﻮﯾﯿﻢ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺭﺍﺯ ﻧﻬﺎﻥ ﺍﺳﺖ
ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﻋﯿﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﭼﻪ ﺣﺎﺟﺖ ﺑﻪ ﺑﯿﺎﻥ ﺍﺳﺖ

اي کدخدا با من سر یک میز بنشین
بیرون کن از دل آن کدورت های دیرین

نسبت به من بی اعتمادي؛ شرمسارم!
این بار اما اختیار تام دارم

از من نترس «آن مرد» وحشتناك رفته
پاشیده آنکه روي میزت خاك، رفته

با من توافق کن!، که من حالا رئیسم
اصلآ خودت هر چه بگویی مینویسم

من را فرستاد آنکه در تعلیق خُبره ست
بوشهر را ده سال قبل از این خودش بست

اصلا براي جلب اطمینانت این بار
گفتم نطنز و آب سنگین افتد از کار

بر کارهامان هم گر اطمینان نداري
دادم مجوز تا کنی دوربین گذاري

هر روز خواهی سرزده هر جا بیایی
گویم پذیرایی شوي با کیک و چایی

بد می شود من را فرستی دستخالی
«پیچ بوئینگی!» لااقل، محض قاقالی

روي تو را من در ژنو خود باز کردم
در «گام اوّل» عشق را ابراز کردم

با این که خیلی مانده تا گام نهایی
مطرح کنی همجنس بازان بهایی

با من توافق کن!، وگرنه دور آتی
جای ژنو باید بیایی آلماتی

من را نبین دائم فقط در حال خنده
آن مرد ریشو خواهد آمد جاي بنده!

 

شعر:  امیر حسین مانیان

جستجو

آخرین مطالب

تقویم شمسی

دی ۱۳۹۶
ش ی د س چ پ ج
    بهمن »
 123456789101112131415161718192021222324252627282930  

گروه پویانمایی فاطمه الزهرا(س)