وبلاگ حسین خرازی

عزت زِ قناعت است و خواری زِ طلب / با عزت خود بساز و خواری مطلب

Archive for category شعر

از روشنی طلعت رخشنده باقر
شد نور علوم نبوی بر همه ظاهر

در اوّل ماه رجب از مشرق اعجاز
گردید عیان ماه تمام از رخ باقر

منشق شده از نور «علیّ بن حسین» است
این نور که نورانی از او گشته ضمائر

بر «فاطمه‌ی بنت حسن» بس بُوَد این فخر
کاورده پدید این مه تابنده باهر

باقر» لقب و کنیه «ابو جعفر» و او را
بوده است لقبهای دگر، هادی و شاکر

از هر بدی و عیب و زلل اوست مبرّ
جان و تنش از «یُذبَّ عنکم» شده ظاهر

دریای علوم است و زُداینده اوهام
گفتار حکیمانه او زیب منابر

از یک نفسش زنده کند صد چو مسیحی
از یک نظرش دیده اعمی شده باصر

یاد آمدش از چهره تابان محمّد
با چشم بصیرت نگهش کرد چو جابر

عالم همه شد روشن از آن نور خدائی
شد بارور از او شجر دین و شعائر

خوش باد، زمینی که هم آغوش شد او را
خوش آنکه به سوی حرمش گشته مسافر

دیگر غمی از محنت ایّام ندارد
هرکس به حرمخانه او گشت مجاور

وصفش نتوان گفت «حسان» با سخنی چند
چون، قصّه بلند است و زبان، الکن و قاصر

حبیب ا.. چایچیان

با تیر، نشد تیغ، نشد چوب، نشد سنگ

با هرچه به دستم برسد آمده ام جنگ

گر دست تعدّی است، وگر پای تجاوز

آن دست کنم کوته، آن پای کنم لنگ

من زاده ی ایرانم، آزاده و آزاد

بیگانه پرستیدن ننگ است مرا ننگ

ننگا به من این خانه شود لانه ی روباه

پیر است و نکرده است به جز حیله و نیرنگ

گر دشمن این خاک شود گرگ، شود شیر

دندان بکند تیز، نشانم بدهد چنگ

گر یک وجب از خاک مرا چشم بدوزد

تاوان بدهد خاکش فرسنگ به فرسنگ

من چشمه ی جوشانم و هرگز نزداید

شیرینی اوقات مرا شورش خرچنگ

چون نی لبک چوپان، چون نغمه ی جاشو

با باد هم آوازم و با موج هماهنگ

گیریم صبوری بکنم چند صباحی

غیرت شمشیری است که حاشا بزند زنگ

یادتان هست همه عین برادر بودند
تاجر و کارگر انگار برابر بودند
یادتان هست چه شوری همه جا برپابود
عجم و ترک و لر و کرد و عرب آنجا بود
یادتان هست همه گوش به فرمان بودند
سینه چاک سخن پیرجماران بودند
یادتان هست که می گفت اگر پرباریم
همه را از نمک ماه محرم داریم
یادتان هست که از حیله دشمن می گفت
یادتان هست که از پیله دشمن می گفت
گفت دلداری دشمن دلتان را نبرد
مثل طوفان زده ها حاصلتان را نبرد
جنگ جنگ است فقط رنگ عوض می گردد
نقشه ها درپی هرجنگ عوض می گردد
چشم وا کن اخوی خوب ببین یارکجاست
نخل بسیار ولی میثم تمار کجاست
أین عمار؟ کجائید جوانان وطن؟
أین عمار؟ بیائید جوانان وطن
ما محال است که از بیعتمان برگردیم
تا که مثل پسر فاطمه(س) بی سرگردیم
پس از این شام سیه بال سحر می آید
یوسف گمشده دارد ز سفر می آید
یادمان هست که مدیون شهیدان هستیم
اهل جمهوری اسلامی ایران هستیم

بمبي كه سوز عشق تو در جان ما گذاشت
چندين هزار كشته و زخمي به جا گذاشت

چشمان عاشقت كه مرا تا خدا كشاند
قانون سخت جاذبه را زير پا گذاشت

پل زد كمان ابروي تو بر پل صراط
درياي عفو در عطش كربلا گذاشت

دريا كه دست تو، ملوانان كه مست تو
بر كشتی اش چه خوب خدا، ناخدا گذاشت!

آتش كجا اثر به جمال خليل داشت؟
داغ تو شعله روي دل خيمه‌ها گذاشت

اي كاش در غلاف، دو پايش شكسته بود
تيغي كه دست بر رگ خون خدا گذاشت

دستان بي‌حياي شب از آسمان به زور
خورشيد را گرفت و سرِ نيزه‌ها گذاشت

…گريه امان نداد؛ و ابهام شعر من
سرپوش روي عاقبت ماجرا گذاشت

عباس احمدی

به‌هوش باش و از این دست دوستی بگذر
به‌هوش باش که از پشت می‌زند خنجر
به‌هوش باش مبادا که سحرمان بکنند
عجوزه‌های هوس، مطربان خُنیاگر

چنان مکن که کَسان را خیال بردارد
که بازهم شده این خانه بی‌در و پیکر
بدا به ما که بیاید از آن سر دنیا
به‌قصد مصلحت دین مصطفی؛ کافر

به این خیال که مرصاد تیر آخر بود
مباد این که بنشینیم گوشه سنگر
که از جهاد فقط چند واژه فهمیدیم
چفیه، قمقمه، پوتین، پلاک، انگشتر

بدا به من که اگر ذوالفقار برگردد
در آن رکاب نباشم سیاهی لشکر
بدا به حال من و خوش به حال آن که شدست
شهید امر به معروف و نهی از منکر

چنین شود که کسی را به آسمان ببرند
چنین شود که بگوید به فاطمه (س)؛ مادر
قصیده نام تو را برد و اشک شوق آمد
که بی‌وضو نتوان خواند سوره کوثر

زبان وحی، تو را پاره تن خود خواند
زبان ما چه بگوید به مدحتان دیگر؟
چه شاعرانه خداوند آفریده تو را
تو را به‌کوری چشمان آن هو الابتر

خدا به خواجه لولاک داده بود ای‌کاش
هزار مرتبه دختر، اگر تویی دختر
چه عاشقانه، چه زیبا، چه دلنشین وقتی
تو را به دست خدا می‌سپرد پیغمبر

علیست دست خدا و علیست نفس نبی(ص)
علی(ع) قیام و قیامت علی علی محشر
نفس‌نفس کلماتم دوباره مست شدند
همین که قافیه این قصیده شد حیدر(ع)

عروسی پدرِ خاک بود و مادرِ آب
نشسته‌اند دو دریا کنار یکدیگر
شکوهِ عاطفه‌ات پیرهن به سائل داد
چنان‌که همسر تو در رکوع، انگشتر

همیشه فقر برای تو فخر بوده و هست
چنان‌که وصله چادر برای تو زیور
یهودیانِ مسلمان ندیده‌اند آری
از این سیاهیِ چادر دلیل روشن‌تر

حجاب، روی زمین طفل بی‌پناهی بود
تو مادرانه گرفتیش تا ابد در بر
میان کوچه که افتاد دشمنت از پا
در آن جهاد نیفتاد چادرت از سر

میان آتشی از کینه، پایمردی تو
نشاند خصم علی(ع) را به خاک و خاکستر
کنون به تیرگی ابرها خبر برسد
‏که زیر سایه آن چادر است این کشور

رسیده است قصیده به بیت حسن ختام
امید فاطمه(س) از راه می‌رسد آخر

سید حمیدرضا برقعی

جستجو

آخرین مطالب

تقویم شمسی

دی ۱۳۹۶
ش ی د س چ پ ج
    بهمن »
 123456789101112131415161718192021222324252627282930  

گروه پویانمایی فاطمه الزهرا(س)