وبلاگ حسین خرازی

عزت زِ قناعت است و خواری زِ طلب / با عزت خود بساز و خواری مطلب

image

این کتاب هم مانند کتاب قدیس شاهکار ابراهیم حسن بیگی است.
توفیقی شد تا در ایام ولادت رسول اکرم(ص) این کتاب را مطالعه کردم.

عرش و فرش و ملک و آدمی و کوه و در و دشت و یم و قطره

مهر و مه و سیاره و منظومه ی شمسی و کرات و همه افلاک

الی این کره ی خاک ز برگ و بر و ریگ و حجر و شاخه و نخل و ثمر و بام و در و مرد و زن و پیر و جوان ابیض و اسود

همه گویند درود و صلوات از طرف ذات خداوند تبارک و تعالی و همه عالم خلقت به خصال و به کمال به جلال و به جمال قد و بالای محمد(ص)

که خداوند و ملایک همه گویند درودش همه خوانند ثنایش همه مشتاق لقایش همه عالم به فدایش همه مرهون عطایش

که خدا خلق نموده است به یمن گل رویش فلک و لوح و قلم را ملک و جن و بشر را همه ارض و سما را.

شب شوق و شب وجد و شب شور و شب پیدایش نور و

شب تکرار تجلای رسولان الهی رسد از ارض و سما و ملک و حور و

گواهی که شب هجر سر آمد سحر آمد سحر آمد خبر آمد خبر آمد

که شد از آب تهی رود سماوه شده چون دامن تفتیده ی صحرای قیامت کف دریاچه ی ساوه

خبری تازه به گوش و رسد از غیب سروش و شده آتشکده ی فارس خموش و

عجبا اینکه فرو ریخته یکباره به هم کنگره ی کاخ مدائن

نفس پادشهان حبس شده در دل و گشتند همه لال ز گفتار به امر احد خالق دادار

دگر راه سماوات به شیطان شده مسدود بتان یکسره بر خاک فتادند و نگویند مگر ذکر خداوند و رسول دو سرا را.

چار ماه است که گردیده به تن آمنه را جامه ی ماتم

به رخش هاله ای از غم غم عبدالله والا گهرش شوهر نیکو سیرش

اشک روان از بصرش اشک نه خون جگرش خون نه که یاقوت ترش

بود یکی غنچه از آن لالهی پرپر ثمرش داشت چو جانی به برش بلکه ز جان خوب ترش مونس شام و سحرش

تا که شبی دید همان مادر دلباخته در خواب که در دست گرفته است گلی خرم و شاداب که برده است ز گل های دگر آب

نظر کرد بر آن لاله ی فرخنده که برگشت یکی قرص قمر گشت به یک لحظه پسر گشت نکوتر ز پدر گشت

چو بیدار شد از خواب، خوش و خرم و شاداب دلش شد ز شعف آب

به یاد آمدش این نکته که نه ماه تمام است مه حسن ختام است

رسیده مه میلاد گرامی پسرش بر رخ قرص قمرش خندد و بی پرده کند سیر تماشای خدا را.

لحظه ها بود بر آن مادر فرخنده ی افراشته اقبال

بسی بیشتر از سال شب و روز زدی طایر جانش ز شعف بال

که کی جلوه کند از صدف آن گوهر اجلال که یک بار دگر نیمه شبی خواب ربودش همه شد نور وجودش

ز عنایات خداوند ودودش عجبا دید که خورشید زپهلوش درخشید و فروغ ابدیت به جهان یکسره بخشید

به ناگه در پاکش ز صدف داد ندا

کای صدف گوهر یکتای خدا

مادر انوار هدی خیز که هنگام فراقت به سر آمد شب تنهایی و اندوه و غمت را سحر آمد

شب میلاد گل گلشن هستی به نجات بشر آمد چه مبارک سحری بود

که ناگاه به هم درد فشردش شبی آرام در آن حجره ی خاموش

نه یاری نه قراری تک و تنها ز دم احمدی خویش پراکنده در امواج فضا عطر دعا را.

منبع

image

شعر اگر از تو نگوید همه عصیان باشد

زنده در گور غزلهای فراوان باشد

نظم افلاک سراسیمه به هم خواهد ریخت

نکند زلف تو یک وقت پریشان باشد

سایه ی ابر پی توست دلش را مشکن

مگذار این همه خورشید هراسان باشد

مگر اعجاز جز این است که باران بهشت

زادگاهش برهوت عربستان باشد

چه نیازی ست به اعجاز، نگاهت کافی ست

تا مسلمان شود انسان اگر انسان باشد

فکر کن فلسفه ی خلقت عالم تنها

راز خندیدن یک کودک چوپان باشد

چه کسی جز تو چهل مرتبه تنها مانده

از تحیر دهن غار حرا وا مانده

عشق تا مرز جنون رفت در این شعر محمد

نامت از وزن برون رفت در این شعر محمد

شأن نام تو در این شعر و در این دفتر نیست

ظرف و مظروف هم اندازه ی یکدیگر نیست

از قضا رد شدی و راه قدر را بستی

رفتی آن سوتر از اندیشه و در را بستی

رفتی آنجا که به آن دست فلک هم نرسید

و به گرد قدمت بال ملک هم نرسید

عرش از شوق تو جان داده کمی آهسته

جبرئیل از نفس افتاده کمی آهسته

پشت افلاک به تعظیم شکوهت خم شد

چشم تو فاتح اقلیم نمی دانم شد

آنچه نادیده کسی دیدی و برگشتی باز

سیب از باغ خدا چیدی و برگشتی باز

شاعر این سیب حکایات فراوان دارد

چتر بردار که این رایحه باران دارد

سید حمیدرضا برقعی

جستجو

آخرین مطالب

تقویم شمسی

مهر ۱۳۹۶
ش ی د س چ پ ج
    بهمن »
 123456789101112131415161718192021222324252627282930  

گروه پویانمایی فاطمه الزهرا(س)